تبلیغات
. - (.. من,همان شاعر وَحشی شُده ام ..) .. قسمت دوم

(.. من,همان شاعر وَحشی شُده ام ..) .. قسمت دوم

22 آذر 92 20:02

نویسنده : قند پارسی



  

 

شاعرم ... لیک بدانید که من ..

در کنار شط اندیشه ی محض ...

وسط علقمه ی بود و نبود

دست های صله بستانم را ... قطع بکردم  از کتف ..

 

با وجودی که " زبان " بندِ گلویم شُده است ...

من " زبان " را هرگز " لال " نمی خواهم خواست ...

من " زبان " را هرگز ,...

 ..سائلِ کاسه به دست  سرِ میدان تَملُق نکُنم...

من " زبان " را هر گز ..حلقه ی گوشِ کم از خود نکنم .

و بدانید که من ..

.. دیرسالیست که بر روی زبان ,... سَروها ... کاشته ام

و بدانید اگر ...

اگر این طبع تُرش کرده ی  نارنجی من ...

نفسی رایحه ی یاس نداشت..

نیستم خورده دل از هرکه ... به عَمد...

... حُرمتم  را.... به عمل....  پاس نداشت .

 

من .. زمینی زادم

من در افلاک نمی گردم تا پُر شوم از موهومات .

من در افلاک نمی گردم تا فلسفه بافی بکنم .

"نبض  من " ,.. نبض  زمین " ,.. نبض  خُدا "  ...

همگی ماحصل یک طپش است .

من زمینی زادم ... آزادم ...

در زمین میگردم

(عشق) را روی زمین می جویم..

(مِهر) را روی زمین می کارم ..

(خانه) را روی زمین می سازم .

 

من به دیدار" خُدا " , عادت دیرین دارم ...

هرکُجا تُردی احساس دلِ شَهرو را ,

 لُخت و عُریان دیدی , ...

به یقین باور کُن...  که خُدا هم ...آنجاست . 

 

آخرین بار که او را دیدم ...

 " وَحشی " از چشم سیاه حَبَشی اش می جَست . 

جِگرم , تشنه ی  وَحشی شُده ی  چشمش شُد  ...

 

من همان شاعر وَحشی شُده ام ...

"  شعر " من مثل طبیعت " وحشی " ست

یک جهان دلهُره در چَنته ی خلوت دارم .

 

در دلم داغی نیست ...

عین داغ است دلم .

 

داغم از فاصله هاست ..

داغم از  , ریزغُباری ست که از عُمق نظر می کاهد .

داغم از  , سُستی برداشتن یک قدم است .

داغم از  , ذهن مُعطل شُده ی امروز است .

داغم از  , دوری فرداهای " باد " شُدست

داغم از  , قافله هایی ست که در چاله ی لوت ,... آب را می کاوند .

داغم از  , " چُرت زده "  چشمانیست... که براو می بندند... ناصیه بند ...

...

خیزشی باید کرد

خرمنی باید کوفت .

باید از " ثانیه ها "  باید ازهر لحظه, داسی ساخت... بافه ی فُرصت را... پُهلک کرد .

 

باید از هرچه " حصار "

باید از هرچه " قفس "

باید از هرچه " نقاب "

باید از هرچه میان من و تو فاصله انداخته است بیرون جست .

 

بایدش پای به ساطور افکند..

هر گدایی که گدایی کُند و پا دارد.

 

بایدش از نو ساخت..

این کُهن مُلک فریدونی را .

 

باید از این ( من ِ ) عسرتکده یک میکده ساخت .

باید از جوی (زمان) جام تعقل پُر کرد..

نئشه باید گشتن گهگاهی......لذتِ ... (بودن) را.

 

در " زمین "  فُرصت تکرار خطا جایز نیست .

باید از هرچه (خطا) درس گرفت .

 

زندگی "  گینه ی "  باران خیز است .

" چتر" باید گشتن بر سر دوست ...

 

مهربان باید بود

مِهر ,... مُهری ست... که وا میدارد ,...

سَرِ سُودازده را  خَم بکُنیم

کَمر حوصله را ... تا بِزنیم...

خاکبوسِ ادب دوست شویم .

 

دوستی , " مِهرِگیاهیست " که ماهی یکبار...

آب باید دادش ..

و خُدا می داند ...

زُونکن " حافظه ام " سنگین از  .. دوستی های تلنبار شُدست .

 

خوب میدانم من ...

دل بُریدن ازدوست ...خَرمن آتش زدن است .

 

خوب میدانم من ...

باید از دوست نخواست...

 

آنچه از بوی گُل یاس توقع داریم .

 

پدرم می گوید :

" دوستی " پوشش تـُردی ست که مخفی بِکُنند , زیر آن دشمنی خونی را ...

مادرم می گوید :

در طبیعت هرگز... میمونی ,... نکُند مَسخره میمونی را ...

 

زندگی یعنی چه ؟!

زندگی در نظرم باغِ گُل است .,

هُوس چیدن گُل,..

التهابیست که در چهره ی گُل مُرتعش است,

گُل , به اندازه ی وُسع دامن باید چید .

 

"عُمر" را معنی وارونه نباید بکنیم ,..

عُمر, یعنی اینکه ...

فُرصتی مَعرض باد... مُهلتی در دَم ِ دست... تا که وُسعت بدهیم دامن را .

 

سُفره ها را باید دریابیم ..

 

لُقمه ای نان گاهی ...

 بر چِلومُرغ  و کباب بَره رُجحان دارد.

 

هیچکس نیست که در بالش زیر سَرِ دل ..

لحظاتی به خَفا شیطان را, .. ( چون پَرِ قو).. لَمس نکرده باشد .

 

من از این ( بی دینی )..

من از این هرزگی اندیشه ... بدنم می لرزد .

من به این ( بی باکی ).. گُستاخم .

دیرگاهیست که بر تاج  خرد, مُهره ی مِهر اهورایی نیست ...

دیرگاهیست که طُغیان کردست , دیوهایی که ( کیومَرث ) به فَرمان آورد .

دیرگاهیست که در مملکت نیزه وران ...

(گیو) و (گودرز) و (تهمتن) مُردَست .

این کُهن مُلک کیانی دیری ست , خاطرش آزُردَست ...

مام ِ میهن انگار ... مثل ِ شیرینِ هَلاهِل خُوردَست ...

 

در دلم , هول قیامت برپاست ...,

 

...گردن آویز خودم خواهم شد ... این ساعت...

سنگ بر " گور " خودم خواهم زد , این لحظه ...

من "خودم "  را ... " امروز "... خواهم خورد ...

 

در زمین ( قَحطیِ مَرد ) باعثِ خُشکی بی سابقه ی حُرمَت هاست ...

 

هرکجا چشمی بود .....

لانه ی گُرگِ حیاخور دیدم .

هرکجا مَردی بود ... ..

بسته ای بر سَرِ آخور دیدم .

 

بیشه از شیر تُهی ست ..

هر کسی در هوسی ست ...

تا که بالا بِکشد مِلکی را ...

 

من ندیدم پایین...

در تماس دو نگاه ...

.. کِرکِره ی پِلکی را .

 

چاره را می باید از نو کرد ...

روز را می باید از نو ساخت ...

عشق را می باید از نو چید ...

باید از سانحه ی ( من ) ترساند ... کودک عاطفه را ..

 

باید ( آموخت ) به چشم ...

 نظرِ پاک به ( زن ) , چند (حیا) می ارزد

و به ( زن ) هم آموخت :

تویِ بازارِ نَظر ...وقتِ گُذر ... کاسِبِ چند حیاست .

.

.

باید از نو برخاست ...

پ . ن

 

با وجودی که سرم در خُم بود ...

تا چهل سال برایم گـُم بود ...

..این که ( شهرو ) چه هدف داشته است... ؟!!

تا که درزیر کُلاهش دیدم ...

..آنچه جمشید به کف داشته است .

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 2 فروردین 95 19:32