تبلیغات
کلبه اشعار - عطر شب از نفس شب بوهاست

عطر شب از نفس شب بوهاست

18 آبان 90 09:08

،

 

 



***

روز من شب شده است
شب من تاریک است

نه شب است و نه روز
آسمانی خاموش
همه جا سوت و کور
باز هم آن بالا
ماه, خورشید شب است

کهکشان چشمک زن
عقد پروین پرنور
دم عقرب پیدا
دب اکبر هم هست
حوت در بحر فلک غلطی زد


شب " شبِ شبپره هاست
عطر شب از نفس شب بوهاست
شب و تنهایی و شعر
شب براق سخن شاعر نوپرداز است
شب یعنی نصف حیات
غفلتم بس , شب را من زین پس
خوبتر خواهم دید
دوست تر خواهم داشت

شب 
دروازه ای از محکمه ی وجدان است
خوب و بد را به غربال خرد پالودن
فکر فردا بودن
غم فردا خوردن
غم نان
غم فرزند
غم زن
ریختن هرچه که در داخل دل سنگین است

شب
شبِ شهوت و شور
پُر مهرست و  غرور
زیر بال و پر همسر خفتن
ناز کردن
گل گفتن
سرتا پا به هوس افتادن
هوس دانه به خاک
هوس گندم پاک
و حبوط از افلاک

شب چه معنای وسیعی دارد

کاش میدانستی
شب که مردم خوابند
آسمان بیدار است
آب جریان دارد
ماه هم می تابد

و چه زیبا آن شب
که به مهمانی شیطان رفتم
او دم درگاه بود
چون زنی زیباروی
و زده ستر عفاف ملکوتی به کنار
قاب در پُر بود از جلوه ی ناز
و من رهگذر این سو بی تاب
چشمها را به زیارت بردم

کششی از ته دل بر می خاست
پای رفتن چه بلند
وسعت دنیا کم
عقل زد بال و پری بی فرجام
چشم در خلسه ی شهوت بنشست
و تماشا چه قشنگ
و تمایل چه زیاد
و هوس آتشبار
و نفس سنگین از سایه ی شرم
و صدایی آمد که دلم را لرزاند
التماسم میکرد " معصومیت کودکی ام "
ز حیا پنجره ی باز نگاهم را
بستم به جهان
و چه تنها رفتم ...

بر لب بام " خروس
به خروس دگری داد جواب
"" مرگ شب نزدیک است ""

در دل شب نفس گرم سحر می پیچد

سیره ای بال زنان چرخی زد
بر لب حوض نشست
مُژده ی صبح همی داد به آب

آن مبادا که کُند هو تو را جیرجیرکی
سر ز بالش بردار
بلبل است اینکه اذان میگوید
گل گرفتست وضو با شبنم
سرو قامت بستست
نسترن نیت کرد
لاله در سجده فتاد
ارغوان خم شده و سر به سجاده ی خضرای چمن می ساید
هرکجا می نگرم آیتی از لطف خداست
همه لبها به شهادت باز است
من چقدر کم لطفم
همه دادند سلام
............ 
 وای من خاموشم ./







 

 

 















همه